همزمان با ورود چنگیزخان به خراسان وظاهرابه دلیل ناامن بودن حوزه خواف که به هر حال در فترت برچیده شدن استیلای خوارزمشاهیان و قرار نگرفتن سلطه مغولان دست بدست می گشت شخصی به نام امیرغیاث الدین حاجی خراسانی که بنابه اقوال مختلف درنشتیفان یاسجاوند ازتوابع خواف به دنیا آمده بود و از نظر قدرت جسمی بی نظیر می نمود از خواف به یزد مهاجرت کرد.
فرزندان این مردخوافی در مرکز ایران اقتدار فوق العاده ای به هم رساندند تا جایی که سلسله مشهورآل مظفر را بنیاد کردند.
بامهاجرت امیرحاجی به یزد فرزندان وی ابوبکر ومحمد ومنصور در خدمت علاءالدوله حاکم یزد مرتبتی یافتند. منصوربه نوبه خودسه فرزندداشت به نامهای امیرمحمد, امیرعلی وامیرمظفر که این آخری به دستگاه غازان خان واردشد ومناصبی یافت.
امیر مبارزالدین محمدفرزند امیرمظفر که درسال ۷۰۰ه به دنیا آمد در دربار سلطان ابوسعید و در هنگامی که ازن سل مغولان سلطانی مقتدر نمانده بود که مرکزیتی درکشور ایجاد کند اعلام استقلال کرد و بطور رسمی ازسال ۷۵۱ه سلطنتی مستقل را بنیان نهاد.
مهمترین سلاطین این سلسله که برقسمت عظیمی از فارس و عراق و آذربایجان و کرمان و حتی نخجوان حکم می راندند عبارت بودند از امیرمبارزالدین, شاه شجاع, شاه منصور و شاه یحیی که این سه نفر آخری ممدوح حافظ شیرازبودند. و غزلهایی که حافظ در آنها به وصف این خوافی زاده ها پرداخته و نام آنان را جاودانه ساخته بسیارند.
سرانجام سلسله آل مظفر در سال ۷۹۵ه توسط امیر تیمور تیموری منقرض گردید. (1)
ادامه دارد..........
H..................T (1) تاریخ آل مظفر – دکتر حسینقلی ستوده,ص۵۸
ازوقتی که امیر حاجی با مهاجرت از خواف بنیادگر سلسله ای ماندنی در تاریخ سیاسی ایران شد و درحالی که خوافی ها قلب ایران را مسخر کرده بودند زادگاه آنان یعنی شهرخواف دستخوش ماجراجویان دیگری بود, سردارانی ازتبار ملوک زوزن, امرای محلی, مغولها, ملوک نیمروز و ملوک کرت هرکدام به نوبه خود در اداره ولایت خواف نقش آفرین بودند.
به نظرمی رسد که بزرگان ودانشمندان ورجال خواف همچنان که در دوره های سلف, گردانندگان چرخ حکومت بودند و بویژه در ممالک شرق ایران از این حیث اهمیتی داشتند و در دوره خوارزمشاهیان این مدیریت در جامعه ملوک زوزن به نوعی استقلال رسیده بود.
بعدها نیز و خیلی زود در ابتدای روزگار مغولها توانستند در اداره بخشی از خراسان موثر باشند حتی در بحبوبه حملات مغولان وتا زمان آمدن هلاکو به ایران یکی ازاهالی خواف به نام اصیل الدین زوزنی وزارت رکن الدین خورشاه اسماعیلی را در حوزه حکومت اسماعیلیان بر عهده داشت و این مقام را تا سال۶۵۴ که خورشاه خود را به هلاکو تسلیم کرد دارا بود.
✔️بعلاوه ازروزی که ضیاءالملک زوزنی وزیر خراسان ومرد متنفذ دربارسلطان محمد در نیشابور به دست مغولهابه وجهی صعب کشته شد تا وقتی که مرجان خوافی دستیار حاکم مغول و نماینده او می شود این همه طول نمی کشد یعنی ۲۰ سال و این می رساند که روی آوردن مهاجمان مغولی به عناصرخوافی ناشی ازاستعداد فرزندان این دیار و مرتبه بالای علمی آنان بوده است. (1)
ادامه دارد..........
H..................T (1) جغرافیای تاریخی ولایت زاوه , محمد رضا خسروی, ص۱۷۷
در طول حملات پیاپی وبرق آسا و فراگیر مغول این ولایت در زیر سم ستوران آنان قرار داشت و یا با حضور آنان, ستارگان بخت ملوک زوزن آن قدرکم فروغ شد که جزنامی وحاکمیتی ازقبل دیگران نداشتند هرکه بود و هرچه بود, در قلمرو تسلط بی چون و چرای چنگیزیان قرارداشت. در یورش هلاکونوه چنگیز, او در طریق حرکت به طوس و تسخیر دوباره خراسان درسال ۶۵۴ه به خواف رسید و درآنجا به علت کسالتی که بر وجودش عارض شده بود مدت زیادی مقام کرد.
ظاهرا پس از عبورهلاکو وبالاگرفتن اقبال ملوک کرت(۶۸۳-۷۸۳) در هرات, و استقلالی که در سلطنت برحوزه پهناور هرات کسب کردند ولایت خواف جزء اقمارهرات و بوسیله حکام آنان اداره می شد و اگر اکابر و امیران خوافی هم حکومتی بر منطقه داشتند از قبل آل کرت بود اما در کشاکش بین غازان خان (متوفی ۷۰۳)پسر ارغون خان مغول وامیرنوروز پسر ارغون آقا (مقتول ۶۹۶) وسلاطین آل کرت وملوک نیمروز, دست بدست می گشت. (1)
درسال ۶۹۱هجری و در عهدی که غازان خان از قبل گیخاتو (متوفی ۶۹۴) ولایت خراسان را داشت ((درجیزد از قصبات ولایت خواف جماعتی رنود و اوباش اتفاق کرده بودند. و پسران ملوک زوزن را با گروهی از اکابر آن جا به قتل آورده شهزاده غازان امیرمولای و امیرسوقای رابه دفع و قهر و قمع ایشان نامزد فرمود, چون نزدیک شدند شاه علی پسرملک سیستان (مقتول۷۳۰) از قهستان به هوس خواف آمده بود وآن قلعه را حصاری داد, امرا ناگاه بر سر وی دوانیدند و لشکر او را در میان گرفته اکثربه قتل آوردند واموال وچهارپایان ایشان راغارت کردند. شاه علی خود را به هزار حیلت بیرون انداخت و بگریخت و بعد از آن امرا آن قلعه را ایل کردند و فضولان و فتانان رابکشتند و رعایا را استمالت دادند و مراجعت کردند)). (2)
ادامه دارد..........
H..................T (1) جغرافیای تاریخی ولایت زاوه, محمد رضا خسروی, ص ۱۷۹ ۱۷۷ (2)جامع التواریخ , رشید الدین فضل الله , ج۲ص ۶۸۴
واقعه جیزد خواف البته می رساند که جبهه ای ازمردم بومی و متوطن روستاهای خواف علیه ملوک زوزن که دارند جزء ایل مغول می شوند آراسته می شود و ظاهرا مقصود مولف جامع التواریخ آن جا که از رنود و اوباش یاد می کنده مین مقاومتهای پراکنده مردم علیه ملوک زوزن را درنظر دارد که به سرکردگی پهلوان محمد جیزدی شکل گرفته بود.
نهضت مردمی جیزدی های خواف, بار دیگر و به فاصله ای نه چندان دور از حمله غازان خان, سرکوب شد, بدین قرارکه : ((چون شهورسنه اربع وتسعین وستمایه ۶۹۴هجری قمری درآمد راوی چنین گفت که در این سال مذکور امیرنوروز برادر خود او ردای غازان و ملک فخرالدین راباپنج هزار مرد به حرب پهلوان محمدبن محمودجیزدی فرستاد و این محمد محمود مردی بود در غایت دلاوری و زور و نهایت شهامت و شجاعت وقرب هزار مردجنگی رزم آزمای در فرمان داشت. چندنوبت امیرنوروز اورا طلب کرد در آمدن و امتثال امرا و به امروز وفردا تعطل می نمود, چون کاروبار طغیان او از حد درگذشت در غضب رفت, برادر و ملک فخرالدین رابه حرب او فرستاد و چون امیر اورادی وملک فخرالدین به خواف درآمدند, محمدبن محمود پناه به حصاربرد.
چهارماه پیوسته از جانبین حرب کردند و بسیاری خلق خواف از واسطه مرور عسکرین و حروب فریقین به قتل پیوست و ملک فخرالدین بیشتر قلاع و قصبات و بقاع و قری خواف رابه زحم تیغ مسلم و مسخر گردانید و در مواضع و مساکن اعادی و منازعان و مخالفان ملک امیرنوروز از قتل و نهب هیچ باقی نگذاشت و اکثر ولات و زعام و متمولان خواف را بکوفت وبعضی را بمصادره و طایفه ای را به شکنجه و تعذیب مجحف گردانید و چون مراجعت نمود امیرنوروز او را به اصعاف ماضی بنواخت و حکومت شهر هرات را بدو مفوض کرد.)) (1)
ملک فخرالدین و دیگرملوک هرات به این نوع کمکها ازجانب قدرتهای مغولی مستظهر بودند که در طول سلطنت خود برهرات, ولایت خواف را هم به ضمیمه دیگرشهرهای این حوزه اداره می کردند زیرا قتل و غارت مردم همین محل ازجمله سنگهایی بودکه بنای سلطنت آل کرت بر آن استوار می شد!
ادامه دارد..........
H..................T (1)جغرافیای تاریخی ولایت زاوه, محمد رضا خسروی, ص۱۸۰
شاهان آل کرت که ازسال ۶۴۳ه.ق تا۷۹۲بر مشرق ایران حکومت کردند, هرات را به پایتختی برگزیدند.
مقتدرترین دست نشاندگان وتابعان خراجگزار آنها, ملوک غرجستان و اسفزار وخواف و فراه وسیستان و… بودند ولی اینان نیز به نوبه خویش تابعان و دست نشاندگانی داشتند و زعیمان و اعیانی مطیعشان بودند که سپاهیان ومقطعان عادی تابع دسته اخیرالذکر بودند مثلا ملک خواف سه قلعه در کوهستان داشت و هزار نفر سپاهی و قوای بسیار زیر فرمان او بودند.
سلسله های شاهان کرت به مناسبت اشرافی که از دارالسلطنه هرات برخواف داشتند گهگاهی در مقابل ملوک ناحیه خواف قرار می گرفتند و در نتیجه لشکرکشیهایی از هرات به خواف صورت می گرفت از جمله به دنبال آشوبهای جیزد و قیام پهلوان محمد جیزدی و جنگهای ملک محمود سیستانی وامیرنوروز, ملک فخرالدین کرت چنان که گذشت همراه برادر امیرنوروز به ولایت خواف راه یافت و او بیشتر آبادیهای این سامان را درنوردید.
✔️سلطه خواجه مجدخوافی بر ولایت خواف, پای ملک غیاث الدین (متوفی ۷۲۹ه) چهارمین پادشاه این دودمان رابه حدود خواف بازکرد.
دانشمندان وشاعران و مورخان والا و ارجمندی مانند شاه سنجان بامرتبه بلند عرفانش حسین بن احمدزوزنی باکتاب المصادر و شرح متعلقاتش, حافظ ابرو با مجموعه تاریخش و فصیحی خوافی با مجمل التواریخش و مجدخوافی با روضه خلدش وبسیاری دیگر با آثار متعددشان جایگاه بلندی در ادبیات و علوم زمان اشغال می کنند و خواف که می رود تا بعنوان نقطه برخورد فرهنگهای گوناگون ازقهستانی وسجزی و هروی ونیشابوری پایگاه فرهنگی عمده ای باشد,
این موقع علمی-اجتماعی رادرچندین قرن پیاپی نگه می دارد و با از میان رفتن تیموریان و ظهوردولت صفوی درسالهای واپسین قرن نهم هجری یکباره موقعیت خود را در نشر قدرت و قلم خراسان ازدست می دهد.
با قتل و عام علمای بزرگ در غیاثیه خردگرد و با ظاهر شدن ((تربت حیدری)) در خراسان میانی و به جای زاوه, خواف به عنوان بخشی گمنام باصطلاح در درج عنوان عام و شامل تربت حیدریه, ساقط می شود.
به نظر می رسدکه خواف ازنخستین روزهای ظهورش در عرصه جغرافیای خراسان و زوزن – اگرچه تاریخی دارد پیوسته با دنیای باستانی ایران- اما ازهمان قرون اولیه اسلامی که حرکتها و نهضتهای سیاسی- مذهبی ایرانیان شروع می شود, در تاریخ ایران و در نقشه جغرافیایی زمان, بعنوان مراکزی بسیار مهم مطمح نظرقرارمی گیرند.
این دوشهر- خواف و زوزن- درهیات یک ولایت متحد همواره طریق اوج را می پیمایند.آخرین کانونهای زنده زردشتی گری هستند, پیغمبری از تبارمجوس در آن ولایت ظهور می کند. سپس اسلام چتر فرهنگی وسیع خود را به پهندشت زوزن می گشاید و علما و فقها و شعرایی که اغلب به زبان عربی آثار خود را می نویسند در اقطار ولایات خواف وزوزن نامبردارمی شوند و بعد در زمینه ای این چنین مساعد نظامیه معروف زمان درآن جا گشایش می یابد.
وزرا و صدور, سپهسالاران, فرماندهان, مشاوران ومشرفان خوافی و زوزنی به همه دربارهای آن عصر از اسماعیلیان گرفته تا غزنویان و سلجوقیان و خوارزمشاهیان ومغولان راه می یابند و نبض اداره کشور را در کف با کفایت خود می گیرند و از زمانی که در دولت محمودیان, اقتدار رجال خوافی مخالفانشان را وا می دارد که چونان شاخ بنفشه سر بر زانوی غم بگذارند تا آخرین سالهای قرن نهم که گردونه تاریخ مسئولیت ایام فترت تیموری را به عهده روستای خواف می سپارد.
نام ولایت خواف درطول پانصدسال تمام برسر زبانهاست. از آن سوی فرزندانی از خواف بیش از نیم قرن سلطنت بر اقالیم مرکزی ایران را قبضه می کنند و پس از این که طومار بسیاری از حکومتهای دست نشانده را در گوشه و کنار ایران درهم می پیچند, بعنوان نامی ماندگار به دیوان حافظ شیراز راه می یابند. (1)
ادامه دارد..........
H..................T (1)جغرافیی تاریخی ولایت زاوه, محمد رضا خسروی, ص۱۹۰-۱۹۱ ۱۱۷
ازمطالعه فهرست کارگزاران حکومت شاه طهماسب که درآن ولیخان چرخچی باشی خراسان از اویماق شرفلواستا جلو ولایت خواف و باخرز رامعابرعهده دارد به این نتیجه می رسیم که پیوستگی خواف وباخرز بعنوان حکومتی واحد از اواخر دوره شاه طهماسب صورت گرفته است.
دردوره شاه سلطان محمدصفوی (۹۸۶-۹۹۴ه) هم, مرشد قلیخان که با علم کردن عباس میرزا در برابر دربار داعیه تسلط بر خراسان و تهران را در سر داشت, ابتدا بر خواف وباخرز حکومت می کرد.
یعنی مرشدقلیخان در طریق ابراز مخالفت خویش با دربار قزوین به مشهد وارد شده به سلمان خان حاکم مشهد تکلیف می کند که صلاح خان دراین است که مشهد را تسلیم کندوبه جانب خواف وباخرز که تعلق به وی دارد عزیمت کرده درآن ولایت به فراغت وعافیت گذراند.
سلمان خان که به جزاطاعت و انقیاد چاره نداشت رضاجوی گشته به رفتن آن ولایت راضی شد.
مرشد قلیخان,معتمدان رفیق راه او گردانید که مشارالیه رابه خواف وباخرز رسانند))
⚡️بدین ترتیب پس ازمرشدقلیخان حکومت ولایات خواف و باخرز به سلمان خان می رسد و این شخص نوه خواهر شاه اسماعیل دوم و از بزرگ زادگان طایفه استاجلوبود. (1)
ادامه دارد..........
H..................T (1)جغرافیی تاریخی ولایت زاوه, محمد رضا خسروی, ص۱۹۳-۱۹۴
درسال ۹۹۸ه یعنی درسومین سال جلوس شاه عباس, عبدالمومن خان ازبک به خراسان روی آورد وپس ازتصرف مشهد به حرم رضوی تاخت ومردم بسیاری رابه ضرب تیغ از پای درآورد
حاکمان شهرهای خراسان اغلب قلمرو حاکمیت خویش را رها کرده به نواحی دیگر ایران روی آوردند. وحشتی که ازعبدالمومن خان ازبک در دلها بهم رسیده بود چندان زیاد بود که:
((اکثر محال خراسان خصوصا جام و خواف و باخرز وکوسویه وغوریان وفوشنج از قزلباش خالی شده به تصرف ازبکیه قرار گرفت. محمودخان صوفی اوغلی استاجلو حاکم نیشابوربه سعی ملازمانش که خانه کوچ درنیشابور اقامت داشتند شهر راخالی کرده به بسطام آمد. آن ولایت نیز به آسانی به دست ازبکیه درآمد.
گنجعلیخان چندگاه درخواف قلعه سلامه رانگاه داشته مردانگی ها نمود اما بالاخره چون از کمک مایوس شد از بیم آوازه مخالف آهنگ عراق سازکرد)). (1)
چنین به نظرمی رسدکه بزرگان خواف باسقوط تیموریان در مشرق ایران, نفوذ و اعتبار خود را به دربار تیموریان هند کشاندند واین معنی از این جا پیداست که ابونصرخوافی از مردم این ولایت در سال ۱۰۰۵ه.ق بعنوان سفیرجلال الدین محمداکبر پادشاه وفرمانفرمای کل ممالک هندوستان درقزوین به حضور شاه عباس کبیر می رسدو تحفه ها وهدیه های پادشاه هند را به شاه ایران تقدیم می دارد.
ابونصر به همراه ضیاءالدین پسر رفیع الدین قاضی کاشان ویادگار سلطان روملو از راه کبچ و مکران به کرمان آمده ودر قزوین بر شاه وارد می شوند.
مطمئناسفارت ابونصر از همیت ویژه ای برخورداربوده زیرا که به تصریح صاحب عالم آرا:
((حسب الفرمان قضا جریان, میدان سعادت قزوین راچراغان کرده بازارها را آزین بستند)).
ادامه دارد..........
H..................T (1)جغرافیی تاریخی ولایت زاوه, محمد رضا خسروی, ص۱۹۴